پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۳۳

دورم از جانان و مسکین آنکه شد مهجور ازو

چون تنی باشد که جانش رفته باشد دور ازو

ذره حالم نمی‌گردد ز حال ذره‌ای

کافتاب عالم آرا بازگیرد نور ازو

گو نسیم صبح از خاک درش بویی دهد

بو که بستانم دمی داد دل رنجور ازو

کی به جوی چشم من بازآید آن آب حیات

تا خراب آباد جان من شود معمور ازو

ای خضر زان چشمه نوشین نشانی باز ده

کاروزی شربتی دارد دل محرور ازو

چشم مستش راوق افشان کرد چشمم را بپرس

تا چه می‌خواهد مدام آن نرگس مخمور ازو

دل چو رازش گفت با جان من نبودم در میان

در درون او بود و بس شد راز او مشهور ازو

هرچه باداباد خواهم راز دل با باد گفت

همدم است القصه نتوان داشتن مستور ازو

بر بیاض دیده سلمان می‌کند نقش سواد

کان جو بگشاید ببارد لولو منثور ازو

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۳۵ای پسر نیستی ز هستی به
  2. غزل شمارهٔ ۳۳۶ای آنکه رخ و زلف تو آرایش دیده
  3. غزل شمارهٔ ۳۳۷سرو سهی که کارش بالا بود همیشه
  4. غزل شمارهٔ ۳۳۸صوفی ز سر توبه، شد با سر پیمانه
  5. غزل شمارهٔ ۳۳۹باز بیمار خودم ساختی و خوش کردی
  6. غزل شمارهٔ ۳۴۰دلا من قدر وصل او ندانستم تو می‌دانی
  7. غزل شمارهٔ ۳۴۱هر دم به تیز غمزه دلم را چه می‌زنی؟
  8. غزل شمارهٔ ۳۴۲مسکین دل من گم شد و کردم طلب وی
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.