پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۳۴

بیمار و بر افتاد نفس دوش سحرگه

پیغام تو آورد صبا سلمه الله

چون خاک رهم بود قراری و سکونی

باد آمد و بر بوی توام می‌برد از ره

باد سحر از بوی تو بخشید مرا جان

بادم به فدای قدم باد سحرگه

ای خیل خیالت سر زلفت به شبیخون

هر نیم شبی بر سر من تاخته ناگه

از شرم عذار تو برآورده عرق گل

وز فکر جمال تو فرو رفته به خود مه

بگریست به خون جگر و زار بنالید

در نامه چو شد خامه ز حال دلم آگه

حال من شوریده چه محتاج بیان است

رنگ رخ من بین که بیانی است موجه

از خاک رهم خوارتر افتاده به کویت

سلمان نه فتاده است که بر خیزد ازین ره

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۳۶ای آنکه رخ و زلف تو آرایش دیده
  2. غزل شمارهٔ ۳۳۷سرو سهی که کارش بالا بود همیشه
  3. غزل شمارهٔ ۳۳۸صوفی ز سر توبه، شد با سر پیمانه
  4. غزل شمارهٔ ۳۳۹باز بیمار خودم ساختی و خوش کردی
  5. غزل شمارهٔ ۳۴۰دلا من قدر وصل او ندانستم تو می‌دانی
  6. غزل شمارهٔ ۳۴۱هر دم به تیز غمزه دلم را چه می‌زنی؟
  7. غزل شمارهٔ ۳۴۲مسکین دل من گم شد و کردم طلب وی
  8. غزل شمارهٔ ۳۴۳ماییم به کوی یار دلجوی
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.