پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۳۰

باز می‌افکند آن زلف کمند افکن او

کار آشفته ما را همه در گردن او

مکش ای باد صبا دامن گل را که نهاد

کار خود بلبل سودا زده بر دامن او

آتش عارض او از دل ماهر دودی

که برآورد بر آمد همه پیرامن او

اینکه مویی شده‌ام در غم آن موی میان

کاج ( کاش ) مویی شدمی همچو میان بر تن او

چه کنم حال درون عرض که حال دل من

می‌نماید رخ چون آینه روشن او

آهن سرد چه کوبم؟ که دم آتشیم

نکند هیچ اثر در دل چون آهن او

باز بر هم زده‌ای زلف به هم برزده‌ای

که رباید دل مسکین من و مسکن او

رحم کن بر دل سلمان که به تنگ آمده‌اند

مردم از شیوه چشم تو و از شیون او

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۳۲داشتم روزی دلی بر من بسی بیداد ازو
  2. غزل شمارهٔ ۳۳۳دورم از جانان و مسکین آنکه شد مهجور ازو
  3. غزل شمارهٔ ۳۳۴بیمار و بر افتاد نفس دوش سحرگه
  4. غزل شمارهٔ ۳۳۵ای پسر نیستی ز هستی به
  5. غزل شمارهٔ ۳۳۶ای آنکه رخ و زلف تو آرایش دیده
  6. غزل شمارهٔ ۳۳۷سرو سهی که کارش بالا بود همیشه
  7. غزل شمارهٔ ۳۳۸صوفی ز سر توبه، شد با سر پیمانه
  8. غزل شمارهٔ ۳۳۹باز بیمار خودم ساختی و خوش کردی
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.