پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۲۹

آمد آن خسرو خوبان جهان از باکو

می‌کند قصد جهانی و ندارد باک او

قصد جان می‌کند و جان همه عالم اوست

می‌خورم زهر فراق و ندهد تریاک او

چو رسید آن گل خوشبو ز دیار باکو

هیچ خوف و خطرش نیست زهی بی‌باک او

خسته بر خاک ره افتاده و چشمم بر راه

دید و بگذشت و مرا بر نگرفت از خاک او

گر هلال خم ابروی تو بیند مه نو

رخ به شامی ننماید دگر از افلاک او

غنچه گر بشنود او وصف گل از بلبل باز

دامن از شوق کند تا به گریبان چاک او

من چو صیدی به کمند سر زلفش شده‌ام

تا دگر کشته در آویزدم از فتراک او

اگرش دامن ازین غصه بگیرم کو دست

وگر از جور فراقش بگریزم پاک او

در فشانیست که کردست درین ره سلمان

مرد باید که سخن گوید از ادراک او

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۳۱ای سر سودای من رفته در سودای تو
  2. غزل شمارهٔ ۳۳۲داشتم روزی دلی بر من بسی بیداد ازو
  3. غزل شمارهٔ ۳۳۳دورم از جانان و مسکین آنکه شد مهجور ازو
  4. غزل شمارهٔ ۳۳۴بیمار و بر افتاد نفس دوش سحرگه
  5. غزل شمارهٔ ۳۳۵ای پسر نیستی ز هستی به
  6. غزل شمارهٔ ۳۳۶ای آنکه رخ و زلف تو آرایش دیده
  7. غزل شمارهٔ ۳۳۷سرو سهی که کارش بالا بود همیشه
  8. غزل شمارهٔ ۳۳۸صوفی ز سر توبه، شد با سر پیمانه
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.