پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۹۵

در رکابت می‌دوم تا گوی چوگانت شوم

از برایت می‌کشم خود را که قربانت شوم

بر سر راهت چو خاک افتاده‌ام یکره بران

بر سر ما تا غبار نعل یکرانت شوم

آخر ای ماه جهان تابم چه کم گردد ز تو

گر شبی پروانه شمع شبستانت شوم

گر کنی قصد سر من نیستم بر سر سخن

گردن طاعت نهم محکوم فرمانت شوم

ای سهی سرو خرامان سایه‌ای بر من فکن

تا فدای سایه سرو خرامانت شوم

در سرم سودای زلف توست و می‌دانم که من

عاقبت هم در سر زلف پریشانت شوم

در مسلمانی روا باشد که خود یکبارگی

من خراب چشم مست نامسلمانت شوم

گفتمش تو جان من شو گفت سلمان رو بگو

ترک جان وانگه بیا تا جان و جانانت شوم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۹۷ما روی دل به خانه خمار کرده‌ایم
  2. غزل شمارهٔ ۲۹۸ما به دور باده در کوی مغان آسوده‌ایم
  3. غزل شمارهٔ ۲۹۹از سر کوی تو ما بی سر و سامان رفتیم
  4. غزل شمارهٔ ۳۰۰در راه غمت کرده ز سر پای بپویم
  5. غزل شمارهٔ ۳۰۱دل من زنده می‌گردد به بوی وصل دلداران
  6. غزل شمارهٔ ۳۰۲ای آب آتش رنگ تو، بر باد داده خاک من
  7. غزل شمارهٔ ۳۰۳سرو من سنبل تر بر زده بر گل پرچین
  8. غزل شمارهٔ ۳۰۴مسکین تنم به بویت، خو کرده است با جان
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.