پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۰۴

مسکین تنم به بویت، خو کرده است با جان

ورنه به نسبت از تن، دورست راه تا جان

حیف آیدم بریدن، زلفت که آن دو زلفت

هر مورگی است کان رگ، پیوسته است با جان

بر هر طرف که سروت، یک روز می‌خرامد

می‌روید از زمین تن، می‌بارد از هوا جان

باد صبا ز کویت، جان می‌برد به دامن

در حیرتم کز آنجا، چون می‌برد صبا جان؟

از شوق وصلت آمد، جان عزیز بر لب

گر می‌شود میسر، سهل است گو بر آ جان

در گوشه‌های چشمت جان جای کرد جانا

زیرا نیافت بهتر زان گوشه هیچ جا جان

جان و دلم فتادند، اندر محیط عشقت

دل غرقه گشت و تا لب، آمد به صد بلا جان

در خلوت وصالت، سلمان چگونه گنجد؟

سلمان تنست و آنجا جای دلست یا جان

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۰۶ای چین سر زلفت، ماوای دل سلمان
  2. غزل شمارهٔ ۳۰۷من هشیار با مستان ندارم روی بنشستن
  3. غزل شمارهٔ ۳۰۸تا کی آخر خاطر اندر بند هجران داشتن؟
  4. غزل شمارهٔ ۳۰۹نخواهم از سر کویش، به صد چندین جفا رفتن
  5. غزل شمارهٔ ۳۱۰خجالت دارم از کویت، ز بس درد سر آوردن
  6. غزل شمارهٔ ۳۱۱خیال خود همه باید، ز سر به در کردن
  7. غزل شمارهٔ ۳۱۲چندان فتاد ما را، کار از شراب خوردن
  8. غزل شمارهٔ ۳۱۳یار ما رندست و با او یار می‌باید شدن
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.