پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۱۱

خیال خود همه باید، ز سر به در کردن

دگر به عالم سودای او گذر کردن

زمان زمان به جهانی رسیدن عشقش

وزان جهان به جهانی دگر سفر کردن

به منزلی که نباشد حبیب اگر باشد

سودا دیده نباید، در آن نظر کردن

چو شمع در نظر او شبی هوس دارم

به پا ستادن و خوش خدمتی به سر کردن

مطولست به غایت حکایت عشقش

نمی‌توان به عبارات مختصر کردن

فرو مکش سخن موی در میان ای دل

چه لازمست سخن را درازتر کردن

دل مرا که به بویی است قانع از تو چو مشک

چه باید این همه خونابه در جگر کردن؟

درین هوس که تویی باید اول ای سلمان

هوای دنیی و عقبی ز سر به در کردن

به باد، جان به تمنای دوست بر دادن

ز خاک سر به تماشای یار بر کردن

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۱۳یار ما رندست و با او یار می‌باید شدن
  2. غزل شمارهٔ ۳۱۴خواهیم چون زلیخا، یوسف رخی گزیدن
  3. غزل شمارهٔ ۳۱۵سر کویش هوس داری، خرد را پشت پایی زن
  4. غزل شمارهٔ ۳۱۶مفتاح فتوح از در میخانه طلب کن
  5. غزل شمارهٔ ۳۱۷نو بهار است ای صنم، عیش بهار آغاز کن
  6. غزل شمارهٔ ۳۱۸جز بند زلفش ای دل دیوانه جا مکن
  7. غزل شمارهٔ ۳۱۹جان قتیل توست، بر دارش مکن
  8. غزل شمارهٔ ۳۲۰ای وصالت آرزوی جان غم فرسود من
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.