پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۹۹

از سر کوی تو ما بی سر و سامان رفتیم

تشنه و مرده ز سرچشمه حیوان رفتیم

ما چو یعقوب به مصر، از پی دیدار عزیز

آمدیم اینک و با کلبه احزان رفتیم

چند گویند رقیبان به غریبان فقیر

که گدایان بروید از در ما، هان رفتیم

سالها ما به امید نظری سرگردان

بر سر کوی تو گشتیم و به پایان رفتیم

چون مگس گر ز سر خوان تو ما را راندند

تو مپندار که ما از سر این خوان رفتیم

ما چو آب گذران در قدم سرو سهی

سر نهادیم خروشنده و گریان رفتیم

بلبلانیم چو ما را ز بهار تو نبود

هیچ برگی و نوایی ز گلستان رفتیم

ما نکردیم گناهی حرجی بر ما نیست

جان سپردیم به عشق تو و بی‌جان رفتیم

سر من رفت و نرفتم ز سر پیمانت

لله‌الحمد که ما با سر و پیمان رفتیم

عشق چون بی‌سر و پایی مرا پیش تو دید

گفت حیف است که ما بر سر سلمان رفتیم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۰۱دل من زنده می‌گردد به بوی وصل دلداران
  2. غزل شمارهٔ ۳۰۲ای آب آتش رنگ تو، بر باد داده خاک من
  3. غزل شمارهٔ ۳۰۳سرو من سنبل تر بر زده بر گل پرچین
  4. غزل شمارهٔ ۳۰۴مسکین تنم به بویت، خو کرده است با جان
  5. غزل شمارهٔ ۳۰۵هر که را مقصود، حسن عارض است از دلبران
  6. غزل شمارهٔ ۳۰۶ای چین سر زلفت، ماوای دل سلمان
  7. غزل شمارهٔ ۳۰۷من هشیار با مستان ندارم روی بنشستن
  8. غزل شمارهٔ ۳۰۸تا کی آخر خاطر اندر بند هجران داشتن؟
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.