پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۰۰

در راه غمت کرده ز سر پای بپویم

ور دست دهد، ترک سر و پای بگویم

در بحر غم عشق که پایاب ندارد

غوصی کنم آن گوهر نایاب بجویم

در دامن پاک تو نشاید که زنم دست

تا ز آب و گل خویش به کل دست بشویم

آشفته زلف تو چنانم که گل من

هر کس که ببوید شود آشفته به بویم

خون دل من دیده روان کرده بدین روی

دیدی که چه آمد ز دل و دیده به رویم؟

ای محتسب از کوی خرابات مرانم

بگذار که من معتکف این سر و کویم

بر کهنه سفال قدح می چه زنی سنگ؟

کان عهد کهن را زده بر سنگ و سبویم

بر دوش کشد پیر مغان باده به بویش

وز باده دوشین شده من مست به بویم

گویند که سلمان ره میخانه چه پویی

پویم که نسیمی ز خُم راز ببویم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۰۲ای آب آتش رنگ تو، بر باد داده خاک من
  2. غزل شمارهٔ ۳۰۳سرو من سنبل تر بر زده بر گل پرچین
  3. غزل شمارهٔ ۳۰۴مسکین تنم به بویت، خو کرده است با جان
  4. غزل شمارهٔ ۳۰۵هر که را مقصود، حسن عارض است از دلبران
  5. غزل شمارهٔ ۳۰۶ای چین سر زلفت، ماوای دل سلمان
  6. غزل شمارهٔ ۳۰۷من هشیار با مستان ندارم روی بنشستن
  7. غزل شمارهٔ ۳۰۸تا کی آخر خاطر اندر بند هجران داشتن؟
  8. غزل شمارهٔ ۳۰۹نخواهم از سر کویش، به صد چندین جفا رفتن
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.