پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۹۶

سؤالی می‌کنم، چیزی نه بیش از پیش می‌خواهم

فقیرم، مرهمی بهر درون ریش می‌خواهم

مرا از در چه می‌رانی؟ نمی‌خواهم ز تو چیزی

ولی بستانده‌ای از من، متاع خویش می‌خواهم

به تیغ غمزه خون ریزم که من جان و تن خود را

شده قربان آن ترکان کافر کیش می‌خواهم

همه کس را اگر دردی بود خواهد که گردد کم

به غیر از من که درد عشق هر دم بیش می‌خواهم

مرا گفتی که چون می‌ری زیارت خواهمت کردن

پس از مرگ است این امید و من زان پیش می‌خواهم

ز تو هر جا که سلطانست چشم مرحمت دارد

نپنداری که این تنها من درویش می‌خواهم

عزیمت کرده‌ام سلمان که در راه غمش جان را

ببازم همت از یاران نیک اندیش می‌خواهم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۹۸ما به دور باده در کوی مغان آسوده‌ایم
  2. غزل شمارهٔ ۲۹۹از سر کوی تو ما بی سر و سامان رفتیم
  3. غزل شمارهٔ ۳۰۰در راه غمت کرده ز سر پای بپویم
  4. غزل شمارهٔ ۳۰۱دل من زنده می‌گردد به بوی وصل دلداران
  5. غزل شمارهٔ ۳۰۲ای آب آتش رنگ تو، بر باد داده خاک من
  6. غزل شمارهٔ ۳۰۳سرو من سنبل تر بر زده بر گل پرچین
  7. غزل شمارهٔ ۳۰۴مسکین تنم به بویت، خو کرده است با جان
  8. غزل شمارهٔ ۳۰۵هر که را مقصود، حسن عارض است از دلبران
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.