پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۷۹

بی دوست من از باغ ارم یاد نیارم

ور جنت فردوس بود، دوست ندارم

از دست رقیبان نروم، ور برود سر

من خاک در دوست به دشمن نگذارم

پرورده به خون جگرش بودم و چون اشک

از دیده من رفت و نیامد به کنارم

آن دم که دهم جان و به خاکم بسپارند

من خاک درش را به دل و جان نسپارم

بر خاک درش میرم و چون خاک شوم من

زان در نتوانند برانگیخت غبارم

در نامه چو نامت نبود نامه نخواهم

و آن دم که به یادت نزنم دم نشمارم

کو دولت آنم که شبی با تو نشینم؟

کو فرصت آنم که دمی با تو برآرم؟

در نامه همه شرح فراق تو، نویسم

بر دیده همه نقش خیال تو نگارم

چشمان سیاه تو به اول نظرم مست

کردند و بکشتند در آخر به خمارم

یارب چه دلست آن دل سنگین که نشد نرم؟

از « یارب‌» دلسوز من و ناله زارم

گویند که سلمان سر و جان در قدمش باز

گر کار به سر می‌رودم بر سر کارم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۸۱از گلستان رویت، در دیده خار دارم
  2. غزل شمارهٔ ۲۸۲من حیران نه آن صیدم که از قید تو بگریزم
  3. غزل شمارهٔ ۲۸۳صبح محشر که من از خواب گران برخیزم
  4. غزل شمارهٔ ۲۸۴تا نفس هست به یاد تو برآید نفسم
  5. غزل شمارهٔ ۲۸۵حاشا که من بنالم، ور تن شود چو نالم
  6. غزل شمارهٔ ۲۸۶عزم آن دارم که با پیمانه پیمانی کنم
  7. غزل شمارهٔ ۲۸۷کمترین صید سر زلف کمند تو منم
  8. غزل شمارهٔ ۲۸۸تو می‌روی و بر آنم که در پی تو برانم
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.