پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۸۲

من حیران نه آن صیدم که از قید تو بگریزم

به کوشش می‌کشم خود را که بر فتراکت آویزم

مرا هر زخم شمشیرت، نشان دولتی باشد

ندانم عاقبت بر سر چه آرد دولت تیزم؟

پس از من بر سر خاکم، اگر روزی گذار افتد

بیابی در هوایت من چو گرد از خاک برخیزم

چنان بر صورت شیرین من بیچاره مفتونم

که در خاطر نمی‌گنجد خیال ملک پرویزم

چو آب آشفته جان بر کف روانم تا کجا سروی

چو قد و قامتت بینم روان در پایش آویزم

نه جای آنکه در کوی وصال یار بنشینم

نه پای آنکه از دست فراق یار بگریزم

برو زاهد چه ترسانی مرا از آتش دوزخ

منم پروانه عاشق که از آتش نپرهیزم

ز چندین گفته سلمان یکی در گوش کن باری

نه از گوهر کمست آخر سخنهای دلاویزم

گهر در گوش بسیاری نماند لیک بعد از من

بسی در گوشها ماند، حدیث گوهر آمیزم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۸۴تا نفس هست به یاد تو برآید نفسم
  2. غزل شمارهٔ ۲۸۵حاشا که من بنالم، ور تن شود چو نالم
  3. غزل شمارهٔ ۲۸۶عزم آن دارم که با پیمانه پیمانی کنم
  4. غزل شمارهٔ ۲۸۷کمترین صید سر زلف کمند تو منم
  5. غزل شمارهٔ ۲۸۸تو می‌روی و بر آنم که در پی تو برانم
  6. غزل شمارهٔ ۲۸۹بر افشان آستین تا من ز خود دامن برافشانم
  7. غزل شمارهٔ ۲۹۰تو می‌روی و من خسته باز می‌مانم
  8. غزل شمارهٔ ۲۹۱به درد دل گرفتارم دوای دل نمی‌دانم
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.