پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۸۷

کمترین صید سر زلف کمند تو منم

چون تو ای دوست به هیچم نگرفتی چه کنم؟

در درونم به جز از دوست دگر چیزی نیست

یوسفم اوست من آلوده به خون پیرهنم

درگذشت از سر من آب ولی گر دهدم

آشنایی مددی دستی و پایی بزنم

جان چه دارد که نثار ره جانان سازم؟

یا که سر چیست که در پای عزیزش فکنم؟

با خیال تو نگردد دگری در نظرم

جز حدیث تو نیاید سخنی در دهنم

شور سودای من و تلخی عیشم بگذار

بنگر ای خسرو خوبان که چه شیرین سخنم

قوت کندن سنگ ارچه چو فرهادم نیست

سنگ جانم روم القصه و جانی بکنم

ساقیا باده، که من بر سر پیمان توام

در من این نیست که پیمانه و پیمان شکنم

مطربا راه برون شد بنما، سلمان را

به در دوست که من گمشده در خویشتنم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۸۹بر افشان آستین تا من ز خود دامن برافشانم
  2. غزل شمارهٔ ۲۹۰تو می‌روی و من خسته باز می‌مانم
  3. غزل شمارهٔ ۲۹۱به درد دل گرفتارم دوای دل نمی‌دانم
  4. غزل شمارهٔ ۲۹۲ز آب مژگان هر شبی خرقه نمازی می‌کنم
  5. غزل شمارهٔ ۲۹۳همیشه نرگس مست تو را بیمار می‌بینم
  6. غزل شمارهٔ ۲۹۴بیم آن است که در صومعه دیوانه شوم
  7. غزل شمارهٔ ۲۹۵در رکابت می‌دوم تا گوی چوگانت شوم
  8. غزل شمارهٔ ۲۹۶سؤالی می‌کنم، چیزی نه بیش از پیش می‌خواهم
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.