پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۹۲

ز آب مژگان هر شبی خرقه نمازی می‌کنم

سرو قدت را دعای جان درازی می‌کنم

در رسنهای دو زلف کافرت پیچیده‌ام

غازیم غازی، به جان خویش بازی می‌کنم

کمترینت بنده‌ام کت عاقبت محمود باد

سالها شد تا بدین درگه ایازی می‌کنم

خاک پایت شد سر من بر سر من می‌گذر

تا چو گرد از رهگذارت سرفرازی می‌کنم

رفتن این راه دشوارست و این ره رفتی است

دیگران رفتند و من هم کارسازی می‌کنم

جان قلبم لایق بازار سودای تو نیست

لاجرم در بوته دل جان گدازی می‌کنم

صد رهم راندی و می‌گردم به گردت چون مگس

باز خوان یک نوبتم تا شاهبازی می‌کنم

غمزه‌ات می‌ریخت خونم گفتمش از چیست؟ گفت:

بر تو رحم آمد مرا مسکین نوازی می‌کنم

گفتمش ناز و عتابت چیست؟ با اهل نظر

گفت: سلمان این ز فرط بی‌نیازی می‌کنم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۹۴بیم آن است که در صومعه دیوانه شوم
  2. غزل شمارهٔ ۲۹۵در رکابت می‌دوم تا گوی چوگانت شوم
  3. غزل شمارهٔ ۲۹۶سؤالی می‌کنم، چیزی نه بیش از پیش می‌خواهم
  4. غزل شمارهٔ ۲۹۷ما روی دل به خانه خمار کرده‌ایم
  5. غزل شمارهٔ ۲۹۸ما به دور باده در کوی مغان آسوده‌ایم
  6. غزل شمارهٔ ۲۹۹از سر کوی تو ما بی سر و سامان رفتیم
  7. غزل شمارهٔ ۳۰۰در راه غمت کرده ز سر پای بپویم
  8. غزل شمارهٔ ۳۰۱دل من زنده می‌گردد به بوی وصل دلداران
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.