پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۷۸

چو شمعم در غمت سوزان و اشک از دیده می‌بارم

به روزم مرده از هجران و شب را زنده می‌دارم

چو شبنم هستم امروز از هوا افتاده در کویت

الا ای آفتاب من بیا از خاک بردارم

خیال طاق ابروی تو در محراب می‌بینم

وگرنه من به مشتی خاک هرگز سر فرو نارم

به عکس بخت من پیوسته بیدار است چشم من

دریغ از بخت من بودی به جای چشم بیدارم

مرا جان داد عشق یار و می‌خواهم که این جان را

ز راه جان سپاری هم به عشق یار بسپارم

سهی سروم که بر کار همه کس سایه می‌دارد

ز من کاری نمی‌آید که آرد سایه بر کارم

برش چون سایه سلمان را اگر چه پست شد پایه

مرا این سربلندی بس که من افتاده یارم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۸۰به سر کوی تو سوگند، که تا سر دارم
  2. غزل شمارهٔ ۲۸۱از گلستان رویت، در دیده خار دارم
  3. غزل شمارهٔ ۲۸۲من حیران نه آن صیدم که از قید تو بگریزم
  4. غزل شمارهٔ ۲۸۳صبح محشر که من از خواب گران برخیزم
  5. غزل شمارهٔ ۲۸۴تا نفس هست به یاد تو برآید نفسم
  6. غزل شمارهٔ ۲۸۵حاشا که من بنالم، ور تن شود چو نالم
  7. غزل شمارهٔ ۲۸۶عزم آن دارم که با پیمانه پیمانی کنم
  8. غزل شمارهٔ ۲۸۷کمترین صید سر زلف کمند تو منم
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.