پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۷۷

دیشب از خود چون مه سی روزه پنهان آمدم

لاجرم همسایه خورشید تابان آمدم

عقل را دیدم سبک سر، یافتم جان را گران

سرو را بگذاشتم در کوی جنان آمدم

پیش ازین پروانه بودم، دوش رفتم پیش یار

خدمتی کردم به سر، شمع شبستان آمدم

غرقه و محبوس خود بودم ز خود رفتم برون

چون ز ماهی یونس و یوسف ز زندان آمدم

ناتوان بودم به بویش، نیم شب برخاستم

تا به کویش چون نسیم افتان و خیزان آمدم

گفت من قصد سرت دارم، همه تن سر شدم

پیش او چون گوی من، سرگشته غلطان آمدم

تا برون آید به فتح از غنچه آن گل نیم شب

بر درش آرم ز سر، تا پای دستان آمدم

بر سر کویش که می‌رفتم ازین سر من لقب

داشتم «سلمان» ولی، زان سر سلیمان آمدم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۷۹بی دوست من از باغ ارم یاد نیارم
  2. غزل شمارهٔ ۲۸۰به سر کوی تو سوگند، که تا سر دارم
  3. غزل شمارهٔ ۲۸۱از گلستان رویت، در دیده خار دارم
  4. غزل شمارهٔ ۲۸۲من حیران نه آن صیدم که از قید تو بگریزم
  5. غزل شمارهٔ ۲۸۳صبح محشر که من از خواب گران برخیزم
  6. غزل شمارهٔ ۲۸۴تا نفس هست به یاد تو برآید نفسم
  7. غزل شمارهٔ ۲۸۵حاشا که من بنالم، ور تن شود چو نالم
  8. غزل شمارهٔ ۲۸۶عزم آن دارم که با پیمانه پیمانی کنم
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.