پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۷۴

هر خدنگی که ز دست تو به جان می‌رسدم

من چه گویم که چه راحت به روان می‌رسدم؟

خود گرفتم که به من دولت وصلت نرسد

ناوکی آخر از آن دست و کمان می‌رسدم

من که باشم که رسد دیدن روی تو به من

این قدر بس که به کوی تو فغان می‌رسدم

بلبل باغ جمال توام از گلبن وصل

گر به رنگی نرسم بویی از آن می‌رسدم

ترک سودای تو هرگز نکنم، منع چه سود؟

خود گرفتم نرسم بویی از آن می‌رسدم

ناله آمد که کند با تو بیان حال دلم

وینک اندر عقبش اشک روان می‌رسدم

راز سر بسته زلف تو نمی‌یارم گفت

که زبان می‌کشند چون به زبان می‌رسندم

از فراقت نتوانم که زنم دم کان دم

شعله شوق تو از دل به دهان می‌رسدم

از تو پنهان چه کند حال دل خود سلمان

که حکایت به دل خلق جهان می‌رسندم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۷۶بر سر کوی دلارام، به جان می‌گردم
  2. غزل شمارهٔ ۲۷۷دیشب از خود چون مه سی روزه پنهان آمدم
  3. غزل شمارهٔ ۲۷۸چو شمعم در غمت سوزان و اشک از دیده می‌بارم
  4. غزل شمارهٔ ۲۷۹بی دوست من از باغ ارم یاد نیارم
  5. غزل شمارهٔ ۲۸۰به سر کوی تو سوگند، که تا سر دارم
  6. غزل شمارهٔ ۲۸۱از گلستان رویت، در دیده خار دارم
  7. غزل شمارهٔ ۲۸۲من حیران نه آن صیدم که از قید تو بگریزم
  8. غزل شمارهٔ ۲۸۳صبح محشر که من از خواب گران برخیزم
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.