پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۷۳

بر زلف تو من بار دگر توبه شکستم

بس عهد که چون زلف تو بشکستم و بستم

دریاب که زد کار جهانی همه بر هم

چشم تو و عذرش همه این است که مستم

در نامه چو من شرح فراق تو نویسم

خون گرید و فریاد کند خامه ز دستم

خورشید بلندی تو و من پست چو سایه

آنجا که تو باشی نتوان گفت که هستم

چشم تو به دل گفت که مست منی ای دل

دل گفت: بلی مست تو از روز الستم

گنجی است روان جام می و توبه طلسمش

برداشتم آن گنج و طلسمش بشکستم

بر سوختن و مردن من شمع شب افروز

خندید بسی امشب و من می‌نگریستم

روزش به سر آمد سحری گفت که سلمان

برخیز که من نیز به روز تو نشستم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۷۵من سرگشته به دست تو کجا افتادم؟
  2. غزل شمارهٔ ۲۷۶بر سر کوی دلارام، به جان می‌گردم
  3. غزل شمارهٔ ۲۷۷دیشب از خود چون مه سی روزه پنهان آمدم
  4. غزل شمارهٔ ۲۷۸چو شمعم در غمت سوزان و اشک از دیده می‌بارم
  5. غزل شمارهٔ ۲۷۹بی دوست من از باغ ارم یاد نیارم
  6. غزل شمارهٔ ۲۸۰به سر کوی تو سوگند، که تا سر دارم
  7. غزل شمارهٔ ۲۸۱از گلستان رویت، در دیده خار دارم
  8. غزل شمارهٔ ۲۸۲من حیران نه آن صیدم که از قید تو بگریزم
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.