پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۱۰

سر سودای تو هرگز ز سر ما نرود

برود این سر سودایی و سودا نرود

پرتو نور تجلی رخت، ممکن نیست

که اگر کوه ببیند دلش از جا نرود

پای سست است و رهم دور از آن می‌ترسم

که سر من برود در طلب و پا نرود

هر که را گوشه دل خلوت خاص تو بود

دلش از گوشه خلوت به تماشا نرود

عشقت آمد به سرم وز من مسکین به ستم

عقل و دین بستد و دانم که بدینها نرود

سیل خون دل ما می‌رود از دیده بگو

با خیال تو که در خون دل ما نرود

ما دلی ناسره داریم به بازار غمت

درم قلب ندانم برود یا نرود

چند گویی که دلم رفت به خوبان سلمان!

دیده بردوز و دل از دست مده تا نرود

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۱۲باد صبا به باغ به بوی تو می‌رود
  2. غزل شمارهٔ ۲۱۳آن سرو بین که باز چه رعنا همی رود
  3. غزل شمارهٔ ۲۱۴گرز خورشید جمالت ذره‌ای پیدا شود
  4. غزل شمارهٔ ۲۱۵آن که باشد که تو را بیند و عاشق نشود؟
  5. غزل شمارهٔ ۲۱۶دل ز وصل او نشان بی‌نشانی می‌دهد
  6. غزل شمارهٔ ۲۱۷یار دل می‌جوید و عاشق روانی می‌دهد
  7. غزل شمارهٔ ۲۱۸بگذار تا ز طرف نقابت شود پدید
  8. غزل شمارهٔ ۲۱۹دل پی دلدار رفت و دیده چو این حال دید
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.