پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۱۸

بگذار تا ز طرف نقابت شود پدید

حسنی که مه ندارد و رویی که کس ندید

برق جمال خرمن پندار ما بسوخت

لعلت خیال پرده اسرار ما درید

زلفت مرا ز حلقه زهاد صومعه

زنار بسته بر سر کوی مغان کشید

خود را زدند جان و دلم بر محیط عشق

بیچاره دل غریو شد و جان به لب رسید

اسرار عشقت از در گفت و شنید نیست

سری است ابوالعجب که نه کس گفت و نه شنید

خرم کسی که بر سر بازار عاشقی

جان در غمت بداد و غمت را به جان خرید

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۲۰مانده یک ذره از آن دل که هوای تو گزید
  2. غزل شمارهٔ ۲۲۱ما رقمی می‌کشیم، تا به چه خواهد کشید
  3. غزل شمارهٔ ۲۲۲چه نویسم که دل از درد فراقت چه کشید؟
  4. غزل شمارهٔ ۲۲۳پیر من از میکده بویی شنید
  5. غزل شمارهٔ ۲۲۴مرا از آینهٔ سخت روی سخت آید
  6. غزل شمارهٔ ۲۲۵بگو ای ماه تا ساقی ز می مجلس بیاراید
  7. غزل شمارهٔ ۲۲۶از توبه ریایی، کاری نمی‌گشاید
  8. غزل شمارهٔ ۲۲۷چو چشمت هرگزم چشمی به چشمم در نمی‌آید
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.