پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۱۴

گرز خورشید جمالت ذره‌ای پیدا شود

هر دو عالم در هوایش، ذره‌سان دروا شود

شمع دیدارش اگر از نور تجلی پرتوی

افکند بر کوه، چون پروانه نا پروا شود

عاشق صادق چه داند کعبه و بتخانه چیست؟

هر کجا یابد نشان یار خود آنجا شود

در شب هجرش به بوی وعده فردای وصل

حالیا جان می‌دهم تا صبح تا فردا شود

صد هزار آیینه دارد شاهد مه روی من

رو به هر آیینه کارد جان درو پیدا شود

در سرم سودای زلف توست و می‌دانم یقین

کاین سر سودایی من، در سر سودا شود

خرقه سالوس بر خواهم کشید از سر ولی

ترسم این زنار گبری در میان رسوا شود

می‌زنندم بر درش، چون حلقه و من همچنان

همتی در بسته باشد تا که این در، وا شود

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۱۶دل ز وصل او نشان بی‌نشانی می‌دهد
  2. غزل شمارهٔ ۲۱۷یار دل می‌جوید و عاشق روانی می‌دهد
  3. غزل شمارهٔ ۲۱۸بگذار تا ز طرف نقابت شود پدید
  4. غزل شمارهٔ ۲۱۹دل پی دلدار رفت و دیده چو این حال دید
  5. غزل شمارهٔ ۲۲۰مانده یک ذره از آن دل که هوای تو گزید
  6. غزل شمارهٔ ۲۲۱ما رقمی می‌کشیم، تا به چه خواهد کشید
  7. غزل شمارهٔ ۲۲۲چه نویسم که دل از درد فراقت چه کشید؟
  8. غزل شمارهٔ ۲۲۳پیر من از میکده بویی شنید
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.