پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۰

بی‌گل رویت ندارد، رونقی بستان ما

بی حضورت، هیچ نوری نیست، در ایوان ما

گر بسامان سر کویش رسی ای باد صبح

عرضه داری شرح حال بی سرو سامان ما

در دل ما، خار غم بشکست و در دل غم، بماند

چیست یاران، چاره غمهای بی‌پایان ما؟

دوستان، گویند دل را صبر فرمایید صبر

چون کنیم ای دوستان، دل نیست در فرمان ما؟

در فراقش نیست یا رب زندگانی را سبب

سخت رویی فلک یا سستی پیمان ما

در فراق دوست، دل، خون گشت و خواهد شد بباد

دوستان بهر خدا جان شما و جان ما

در فراقش، بعد چندین شب، شبی خواهم ربود

می‌شنیدم در شکر خواب از لب سلطان ما

بار هجر ما، که کوه، از بردن او عاجز است

چون تحمل می‌کند گویی دل سلمان ما؟

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۲چشمه چشم من از سرو قدت یابد آب
  2. غزل شمارهٔ ۲۳چشمم از پرتو خورشید رخت، گیرد آب
  3. غزل شمارهٔ ۲۴جمال خود منما، جز به دیده پر آب
  4. غزل شمارهٔ ۲۵غمزه سرمست ساقی، بی‌شراب
  5. غزل شمارهٔ ۲۶ای گل رخسار تو! برده ز روی گل، آب
  6. غزل شمارهٔ ۲۷ز باغ وصل تو یابد، ریاض رضوان، آب
  7. غزل شمارهٔ ۲۸از لب لعل توام، کار به کام است، امشب
  8. غزل شمارهٔ ۲۹جان نیاید در نشاط، الا که بر بوی حبیب
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.