پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۹

جان نیاید در نشاط، الا که بر بوی حبیب

تا گل رنگین نبالد، خوش ننالد عندلیب

عود خشکم؛ آتش جانسوز می‌باید، مرا

تا ز طیب جان، دماغ حاضران گردد، رَطیب

دولت بوسیدن پایش ندارد، هر کسی

این سعادت نیست، الا در سر زلف حبیب

چشم دار آخر دمی، با ما، که بادا گوش دار

ایزد از چشم بدانت، اول از چشم رقیب

خیز و بر ما عرضه کن ایمان، از آن عارض که باز

در میان آورد زلفت، رسم زُنّار و صلیب

بی‌تو جان، در تن به جایی بس غریب افتاده است

جان من دانی به تنها چون بُوَد حال غریب؟

دست بیماران گرفتن، بر طبیبان واجب است

من ز پا افتاده‌ام، دستم نمی‌گیرد طبیب

گفتمش هرگز نشد کامیم، حاصل، زان دهن

از وصالت نیست گویی، هیچ سلمان را نصیب

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۱باز آمدی ای بخت همایون به سعادت
  2. غزل شمارهٔ ۳۲در سرم زلف تو، سودا انداخت
  3. غزل شمارهٔ ۳۳به آستین ملالم مران، که من به ارادت
  4. غزل شمارهٔ ۳۴خوشا! دلی که گرفتار زلف دلبند است
  5. غزل شمارهٔ ۳۵مرا ز هر دو جهان، حضرت تو، مقصود است
  6. غزل شمارهٔ ۳۶هرکه از خود خبری دارد، از او بی‌خبر است
  7. غزل شمارهٔ ۳۷ترکم، عرب مثال، چنگ بر عذار بست
  8. غزل شمارهٔ ۳۸من خراباتیم و باده پرست
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.