پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۶

هرکه از خود خبری دارد، از او بی‌خبر است

عشق جایی نبرد، پی که ز هستی اثر است

مرد هشیار منم، کم خبر از عالم نیست

وین کسی داند، کز عالم ما با خبر است

بر سر کوی محبت، نتوان پای نهاد

که در آن کوی، هر آنجا که نهی پای، سر است

جان در این منزل خونخوار، ندارد خطری

هر که او را غم جان است، به جان در خطر است

جان من، همنفس باد سحر خواهد بود

تا ز بویت نفسی در تن باد سحر است

مردمِ چشمِ من ار با تو نظر باخت، چه شد؟

عشقبازی، صفت مردم صاحب‌نظر است

خاک بادا سر من، گر سر افسر، دارم

تا به خاک کف پای تو سرم، تاجور است

آخر آن خار که بر رهگذرت نپْسندم

بر دل من چه پسندی، که تو را رهگذرست؟

زاهدان! باز به قلاشی و رندی مکنید

عیب سلمان، که خود او را به جهان، این هنر است

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۸من خراباتیم و باده پرست
  2. غزل شمارهٔ ۳۹غمزه بیمار یار، از ناتوانی خوشترست
  3. غزل شمارهٔ ۴۰دلی چو زلف تو سر تا به پای، جمله شکست
  4. غزل شمارهٔ ۴۱گر بدین شیوه کند، چشم تو مردم را مست
  5. غزل شمارهٔ ۴۲ای دل شوریده جان، نیست شو از هر چه هست
  6. غزل شمارهٔ ۴۳تا بر نخیزی، از سر دنیا و هر چه هست
  7. غزل شمارهٔ ۴۴از کوی مغان، نیم شبی، ناله نی، خاست
  8. غزل شمارهٔ ۴۵بیا که بی لب لعل تو، کار من، خام است
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.