پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۱

گر بدین شیوه کند، چشم تو مردم را مست

نتوان گفت، که در دور تو، هشیاری هست

خوردم از دست تو جامی، که جهان جرعه اوست

هرکه زین دست خورد می، برود زود از دست

دارم از بهر دوای غم دل، می، برکف

این دوایی است، که بی وصل تو دارم در دست

می‌زند، حلقه زلف تو در غارت جان

نتوان، با سر زلف تو، به جانی در بست

می، به هشیار ده ای ساقی مجلس، که مرا

نشئه‌ای هست هنوز، از می باقی الست

من که صد سلسله از دست غمت، می‌گسلم

یک سر مو نتوانم، ز دو زلف تو گسست

هر که پیوست به وصلت، ز همه باز برید

وانکه شد صید کمندت، ز همه قید برست

جان صوفی نشد، از دود کدورت، صافی

نا نشد در بن خمخانه، چو دردی بنشست

با سر زلف تو سودای من، امروزی نیست

ما نبودیم که این سلسله در هم پیوست

جست، سلمان ز جهان بهر میان تو کنار

راستی آنکه ازین ورطه، به یک موی بجست

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۳تا بر نخیزی، از سر دنیا و هر چه هست
  2. غزل شمارهٔ ۴۴از کوی مغان، نیم شبی، ناله نی، خاست
  3. غزل شمارهٔ ۴۵بیا که بی لب لعل تو، کار من، خام است
  4. غزل شمارهٔ ۴۶تا بدیدم حلقه زلف تو، روز من، شب است
  5. غزل شمارهٔ ۴۷از بار فراق تو مرا، کار خراب است
  6. غزل شمارهٔ ۴۸عاشقان را از جمالش، روز بازار امشب است
  7. غزل شمارهٔ ۴۹تا به هوای تو دل، از سر جان، برنخاست
  8. غزل شمارهٔ ۵۰شب فراق، چو زلفت اگر چه تاریک است
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.