پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۰

دلی چو زلف تو سر تا به پای، جمله شکست

ز سر برآمده، در پا فتاده، رفته ز دست

ز من برید و به زلف بریده‌ات پیوست

به پای خویش آمد به دام و شد پا بست

زهی لطافت آن قطره‌ای که مهری یافت

ربوده گشت و ز تردامنی خویش برست

تو در حجاب ز چشمم، چو ماهی اندر سی

منم اسیر به زلفت چو ماهی اندر شست

همین که چشم تو صف‌های غمزه بر هم زد

نخست قلب سلیم شکستگان بشکست

چگونه چشم تو مست است و زلفت، آشفته

چنان به روی تو آشفته‌ام به بوی تو مست

ندانم آنکه خبر هست از منت، یا نیست

که نیستم خبر، از هر چه در دو عالم هست

بیار ساقی، از آن می، که می پرستان را

به نیم جرعه دردی، کند خدای پرست

وجود خاکی سلمان، هزار باره چو خاک

به باد دادی و زان گرد، بر دلت ننشست

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۲ای دل شوریده جان، نیست شو از هر چه هست
  2. غزل شمارهٔ ۴۳تا بر نخیزی، از سر دنیا و هر چه هست
  3. غزل شمارهٔ ۴۴از کوی مغان، نیم شبی، ناله نی، خاست
  4. غزل شمارهٔ ۴۵بیا که بی لب لعل تو، کار من، خام است
  5. غزل شمارهٔ ۴۶تا بدیدم حلقه زلف تو، روز من، شب است
  6. غزل شمارهٔ ۴۷از بار فراق تو مرا، کار خراب است
  7. غزل شمارهٔ ۴۸عاشقان را از جمالش، روز بازار امشب است
  8. غزل شمارهٔ ۴۹تا به هوای تو دل، از سر جان، برنخاست
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.