پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۰

شب فراق، چو زلفت اگر چه تاریک است

امیدوارم از آن رو، که صبح، نزدیک است

به خفتگان، خبری می‌دهد، خروش خروس

ز هاتف دگرست، آن خطاب نزدیک است

صبا، سلاسل دیوانگان عشق تو را

به بوی زلف تو هر صبح، داده تحریک است

بپرس حال من از چشم خود، که این معنی

حکایتی است که معلوم ترک و تاجیک، است

ز کفر زلف تو، دل ره نمی‌برد بیرون

که راه پر خم و پیچ و محله تاریک است

نمی‌رسد به خیال تو، آب دیده من

که دیده، سخت ضعیف است و راه، باریک است

تو مالکی به همه روی، در ممالک حسن

مرا بپرس، که سلمانت از ممالیک است

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۵۲مستی و عشق از ازل، پیشه و آیین ماست
  2. غزل شمارهٔ ۵۳رفیقان! کاروان، امشب، روان است
  3. غزل شمارهٔ ۵۴چشم سر مست خوشت، فتنهٔ هشیاران است
  4. غزل شمارهٔ ۵۵زلال جام خضر، دردی مدام من است
  5. غزل شمارهٔ ۵۶این چه داغی است که از عشق تو بر جان من است
  6. غزل شمارهٔ ۵۷فراق روی تو از شرح و بسط، بیرون است
  7. غزل شمارهٔ ۵۸شب است و بادیه و دل، فتاده از راه است
  8. غزل شمارهٔ ۵۹چشم مخمور تو تا در خواب مستی خفته است
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.