پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۴

چشم سر مست خوشت، فتنهٔ هشیاران است

هر که شد مست می عشق تو، هشیار آن است

در خرابات خیال تو خرد را ره نیست

یعنی او نیز هم از زمرهٔ هشیاران است

دلم از مصطبهٔ عشق تو بویی بشنید

زآن زمان باز مقیم درِ خماران است

عشق با روی تو هر بوالهوسی، چون بازد؟

عشق کاری است که آن، پیشهٔ عیاران است

حال بیماری چشم تو و رنجوری من

داند ابروی تو کاو بر سر بیماران است

دارم آن سر که سر اندر قدمت اندازم

وین خیالی‌است که اندر سر بسیاران است

شرح بیداری شب‌های درازم که دهد

جز خیال تو که او مونس بیداران است

در هوی و هوس سرو قدت سلمان را

دیده ابری است که خون جگرش باران است

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۵۶این چه داغی است که از عشق تو بر جان من است
  2. غزل شمارهٔ ۵۷فراق روی تو از شرح و بسط، بیرون است
  3. غزل شمارهٔ ۵۸شب است و بادیه و دل، فتاده از راه است
  4. غزل شمارهٔ ۵۹چشم مخمور تو تا در خواب مستی خفته است
  5. غزل شمارهٔ ۶۰امشب، چراغ مجلس ما، در گرفته است
  6. غزل شمارهٔ ۶۱تا در سرم، ز زلف تو، سودا فتاده است
  7. غزل شمارهٔ ۶۲تا زماه طلعتت، طرف نقاب، افتاده است
  8. غزل شمارهٔ ۶۳روزی از رویت، مگر طرف نقاب، افتاده است
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.