پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۳

رفیقان! کاروان، امشب، روان است

دل مسکین من، با کاروان است

زمام اختیار، از دست ما رفت

زمام اکنون، بدست ساروان است

نگارم رفت و چشمم ماند، در راه

ولی اشکم هنوز از پی، روان است

امید زندگانی، از که دارد؟

دل مسکین من، چون او روان است

تن من با فراقش، همرکاب است

سر من با عنانش، همعنان است

زچشم عاشقانش، کاروان را

همه منزل، گل و آب روان است

طلب کاریم و مقصد، ناپدید است

گران باریم و مرکب، ناتوان است

خدا را ساربان امروز، محمل

مران کین روز برما، بس گران است

گرت سودای این راهست، سلمان

ز خود بگذر، که اول منزل، آن است

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۵۵زلال جام خضر، دردی مدام من است
  2. غزل شمارهٔ ۵۶این چه داغی است که از عشق تو بر جان من است
  3. غزل شمارهٔ ۵۷فراق روی تو از شرح و بسط، بیرون است
  4. غزل شمارهٔ ۵۸شب است و بادیه و دل، فتاده از راه است
  5. غزل شمارهٔ ۵۹چشم مخمور تو تا در خواب مستی خفته است
  6. غزل شمارهٔ ۶۰امشب، چراغ مجلس ما، در گرفته است
  7. غزل شمارهٔ ۶۱تا در سرم، ز زلف تو، سودا فتاده است
  8. غزل شمارهٔ ۶۲تا زماه طلعتت، طرف نقاب، افتاده است
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.