پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۱

من خیال یار دارم، گر کسی را بر دل است

کز خیال او شوم، خالی، خیالی باطل است

چشم عیارش، به قصد خواب هرشب تا سحر

در کمین مردم چشم است و مردم، غافل است

عشق، در جان است و می، در جام و شاهد، در نظر

در چنین حالت، طریق پارسایی، مشکل است

بر نمی‌دارد حجاب، از هودج لیلی، صبا

تا خلایق را شود روشن، که مجنون، عاقل است

ما ز دریاییم، همچون قطره و دریا، زما

لیکن از ما در میان ما حجابی حایل است

یار اگر با ما به صورت می کند، بیگانگی

صورت او را به معنی، آشنایی با دل است

رحمتی بر جان سلمان کن، که رحمت، واجب است

ناتوانی را که بار افتاده در آب و گل است

ناتوان جان را به جان دادن، رسانیدم به لب

یکدم ای جان خوش برا،کین آخرینت منزل است

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۵۳رفیقان! کاروان، امشب، روان است
  2. غزل شمارهٔ ۵۴چشم سر مست خوشت، فتنهٔ هشیاران است
  3. غزل شمارهٔ ۵۵زلال جام خضر، دردی مدام من است
  4. غزل شمارهٔ ۵۶این چه داغی است که از عشق تو بر جان من است
  5. غزل شمارهٔ ۵۷فراق روی تو از شرح و بسط، بیرون است
  6. غزل شمارهٔ ۵۸شب است و بادیه و دل، فتاده از راه است
  7. غزل شمارهٔ ۵۹چشم مخمور تو تا در خواب مستی خفته است
  8. غزل شمارهٔ ۶۰امشب، چراغ مجلس ما، در گرفته است
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.