پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۸

من خراباتیم و باده پرست

در خرابات مغان، عاشق و مست

گوش، بر زمزمه قول بلی

هوش، غارت زده جام الست

می‌کشندم چون سبو، دوش به دوش

می‌دهندم چو قدح، دست به دست

دیدی آن توبه سنگین مرا؟

که به یک شیشه می چون بشکست؟

رندی و عاشقی و قلاشی

هیچ شک نیست که در ما همه هست

ما همان خاک در مصطبه‌ایم

معنی و صورت ما عالی و پست

آن زمان نیز که گردیم غبار

بر در میکده خواهیم نشست

همه ذرات جهان می‌بینیم

به هوایت شده خورشید پرست

بود در بند تعلق، سلمان

به کمند تو در افتاد و برست

ذره‌ای بود و به خورشید رسید

قطره‌ای بود و به دریا پیوست

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۰دلی چو زلف تو سر تا به پای، جمله شکست
  2. غزل شمارهٔ ۴۱گر بدین شیوه کند، چشم تو مردم را مست
  3. غزل شمارهٔ ۴۲ای دل شوریده جان، نیست شو از هر چه هست
  4. غزل شمارهٔ ۴۳تا بر نخیزی، از سر دنیا و هر چه هست
  5. غزل شمارهٔ ۴۴از کوی مغان، نیم شبی، ناله نی، خاست
  6. غزل شمارهٔ ۴۵بیا که بی لب لعل تو، کار من، خام است
  7. غزل شمارهٔ ۴۶تا بدیدم حلقه زلف تو، روز من، شب است
  8. غزل شمارهٔ ۴۷از بار فراق تو مرا، کار خراب است
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.