پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۲

در سرم زلف تو، سودا انداخت

کار من زلف تو در پا انداخت

ماند یک قطره خون، از دل ما

دیده، آن نیز به دریا انداخت

تن بی جان مرا، در پی خویش

سایه وار، آن قد و بالا انداخت

آهو از باد، چو بوی تو شنید

نافه مشک، به صحرا انداخت

وعده‌ای داد، به امروز، مرا

باز امروز، به فردا انداخت

عالمی بود، شکار غم دوست

از میان همه، ما را انداخت

بوی آن باده مرا از مسجد

به در دیر مسیحا، انداخت

پیر ما، شارع مسجد، بگذاشت

راه، بر کوچه ترسا، انداخت

عمر در میکده، سلمان گم کرد

یافت، ز آنجا و هم آنجا انداخت

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۴خوشا! دلی که گرفتار زلف دلبند است
  2. غزل شمارهٔ ۳۵مرا ز هر دو جهان، حضرت تو، مقصود است
  3. غزل شمارهٔ ۳۶هرکه از خود خبری دارد، از او بی‌خبر است
  4. غزل شمارهٔ ۳۷ترکم، عرب مثال، چنگ بر عذار بست
  5. غزل شمارهٔ ۳۸من خراباتیم و باده پرست
  6. غزل شمارهٔ ۳۹غمزه بیمار یار، از ناتوانی خوشترست
  7. غزل شمارهٔ ۴۰دلی چو زلف تو سر تا به پای، جمله شکست
  8. غزل شمارهٔ ۴۱گر بدین شیوه کند، چشم تو مردم را مست
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.