پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۷۲

نگارینا به صحرا رو، که بستان حله می‌پوشد

به شادی ارغوان با گل شراب لعل می‌نوشد

به گل بلبل همی گوید که نرگس می‌کند شوخی

مگر نرگس نمی‌داند که خون لاله می‌جوشد؟

زبانم می‌دهد سوسن که گرد عشق کمتر گرد

مگر سوسن نمی‌داند که عاشق پند ننیوشد؟

نثار باغ را گردون، به دامن در همی بخشد

گل اندر کله زمرد ز خجلت رخ همی پوشد

مرو زنهار در بستان که گر خاری به نادانی

سر انگشت تو بخراشد دلم در سینه بخروشد

نگارا، گر چنین زیبا میان باغ بخرامی

کلاهت لاله برگیرد، قبایت سرو در پوشد

وگر سلمان میان باغ، بوی زلف تو یابد

به دل مهرت خرد، حالی به صد جان باز نفروشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۷۴نمی‌دانم که نی چون من چرا بسیار می‌نالد؟
  2. غزل شمارهٔ ۱۷۵غوغای عشق دوشم، ناگاه بر سر آمد
  3. غزل شمارهٔ ۱۷۶جان چو بشنید که آن جان جهان باز آمد
  4. غزل شمارهٔ ۱۷۷خوش آمد باد نوروزی، خوش آمد
  5. غزل شمارهٔ ۱۷۸گل که خوش طلعت و خوشبو آمد
  6. غزل شمارهٔ ۱۷۹سلام حال بیماران رسانیدن صبا داند
  7. غزل شمارهٔ ۱۸۰کسی که قصه درد مرا نمی‌داند
  8. غزل شمارهٔ ۱۸۱تو را آنی است در خوبی که هرکس آن نمی‌داند
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.