پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۷۳

ز صبا سنبل او دوش به هم بر می‌شد

وز نسیمش همه آفاق معطر می‌شد

ز سواد شکن زلف به هم بر شده‌اش

دیدم احوال جهانی که به هم بر می‌شد

ز دل و دیده نمی‌رفت خیالت که مرا

با دل و دیده خیال تو برابر می‌شد

دهن از یاد تو چون غنچه معطر می‌گشت

سینه از مهر تو چون صبح منور می‌شد

آهم از سینه، چو عیسی، به فلک بر می‌رفت

اشکم از دیده، چو قارون به زمین برمی‌شد

بنشستم که فراقت به قلم شرح دهم

شرح می دادم و طومار به خون تر می‌شد

به گلم پای فرو رفته، چندانکه زغم

می‌زدم دست به سر پای فروتر می‌شد

روز اول که سر زلف تو را سلمان دید

دید ‌کش جان و دل و دیده در آن سر می‌شد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۷۵غوغای عشق دوشم، ناگاه بر سر آمد
  2. غزل شمارهٔ ۱۷۶جان چو بشنید که آن جان جهان باز آمد
  3. غزل شمارهٔ ۱۷۷خوش آمد باد نوروزی، خوش آمد
  4. غزل شمارهٔ ۱۷۸گل که خوش طلعت و خوشبو آمد
  5. غزل شمارهٔ ۱۷۹سلام حال بیماران رسانیدن صبا داند
  6. غزل شمارهٔ ۱۸۰کسی که قصه درد مرا نمی‌داند
  7. غزل شمارهٔ ۱۸۱تو را آنی است در خوبی که هرکس آن نمی‌داند
  8. غزل شمارهٔ ۱۸۲جان ما را دل بماند از ما و ما را دل نماند
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.