پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۷۹

سلام حال بیماران رسانیدن صبا داند

ولی او نیز بیمارست و می‌ترسم که نتواند

صبا شوریده سودای زلف اوست می‌ترسم

که گستاخی کند ناگه بران در، حلقه جنباند

هوس دارم که درپیچم میانه نامه‌اش خود را

چه می‌پیچم درین سودا مرا چون او نمی‌خواند

اگر صدباره گرداند به سر چون خامه کاتب را

محال است این که تا باشد سر از خطش بپیچاند

سخن در شرح هجرانش، چه رانم کاندر میدان؟

قلم کو می‌رود چون آب، بر جا خشک می‌ماند

به مشتاقان خود وقتی که لطفش نامه فرماید

چه باشد نام درویشی اگر در نامه گنجاند

نهاده چشم بر راه است سلمان تا کجا بادی

ز راهش خیزد از گرد رهش بر دیده بنشاند؟

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۸۱تو را آنی است در خوبی که هرکس آن نمی‌داند
  2. غزل شمارهٔ ۱۸۲جان ما را دل بماند از ما و ما را دل نماند
  3. غزل شمارهٔ ۱۸۳زلف و رخسار تو را شام و سحر چون خواند؟
  4. غزل شمارهٔ ۱۸۴لاابالی وار، دستی بر جهان خواهم فشاند
  5. غزل شمارهٔ ۱۸۵در خرابات مرا دوش به دوش آوردند
  6. غزل شمارهٔ ۱۸۶چشم مخمور تو مستان را به هم بر می‌زند
  7. غزل شمارهٔ ۱۸۷هر شب از کویت مرا سر مست و شیدا می‌کشند
  8. غزل شمارهٔ ۱۸۸هر شبی سودای چشمش بر سرم غوغا کند
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.