پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۷۸

گل که خوش طلعت و خوشبو آمد

عاشق روت به صد رو آمد

کاسه‌ای داشت سرم را عشقت

سر شوریده به زانو آمد

نیست از هیچ طرف راه گریز

تیرباران ز همه سو آمد

حال این چشم ضعیفم می‌گفت

قلمم، در قلمم مو آمد

سرکشی کرد و نشد با ما راست

آن سهی سرو که دلجو آمد

راز مشک سر زلف در دل

می‌نهفتم ز سخن بو آمد

سر و بالای تو می‌جست در آب

همچو سلمان که بلا جو آمد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۸۰کسی که قصه درد مرا نمی‌داند
  2. غزل شمارهٔ ۱۸۱تو را آنی است در خوبی که هرکس آن نمی‌داند
  3. غزل شمارهٔ ۱۸۲جان ما را دل بماند از ما و ما را دل نماند
  4. غزل شمارهٔ ۱۸۳زلف و رخسار تو را شام و سحر چون خواند؟
  5. غزل شمارهٔ ۱۸۴لاابالی وار، دستی بر جهان خواهم فشاند
  6. غزل شمارهٔ ۱۸۵در خرابات مرا دوش به دوش آوردند
  7. غزل شمارهٔ ۱۸۶چشم مخمور تو مستان را به هم بر می‌زند
  8. غزل شمارهٔ ۱۸۷هر شب از کویت مرا سر مست و شیدا می‌کشند
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.