پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۸۳

زلف و رخسار تو را شام و سحر چون خواند؟

هر که یک حرف سیاهی ز سپیدی داند

می‌کنم ترک هوای سر زلف تو و باز

باد می‌آید و این سلسله می‌جنباند

اشک من آنچه ز راز دل من می‌گوید

راست می‌گوید و از دیده سخن می‌راند

دل به او دادم و او کرد به جانم بیداد

هیچکس نیست که داد من از او بستاند

آب چشمم ننشاند آتش و من می‌دانم

کاتش من به جز از خاک درش ننشاند

هر چه گوید ز لبش جان، همه شیرین گوید

و آنچه داند ز رخش دل، همه نیکو داند

ماند سلمان ز درت دور و چنان می‌شنود:

که مراد تو چنین است و بدین می‌ماند

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۸۵در خرابات مرا دوش به دوش آوردند
  2. غزل شمارهٔ ۱۸۶چشم مخمور تو مستان را به هم بر می‌زند
  3. غزل شمارهٔ ۱۸۷هر شب از کویت مرا سر مست و شیدا می‌کشند
  4. غزل شمارهٔ ۱۸۸هر شبی سودای چشمش بر سرم غوغا کند
  5. غزل شمارهٔ ۱۸۹حاشا که تا سلمان بود، ترک می و ساغر کند
  6. غزل شمارهٔ ۱۹۰هر شب این اندیشه در بر غنچه را دل خون کند
  7. غزل شمارهٔ ۱۹۱هر زمان عشقش سر از جایی دگر بر می‌کند
  8. غزل شمارهٔ ۱۹۲بوی زلف او دماغ جان معطر می‌کند
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.