پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۸۰

کسی که قصه درد مرا نمی‌داند

ز لوح چهره من یک به یک فرو خواند

حدیث شوق به طومار گر فرو خوانم

بجان دوست که طومار سر بپیچاند

بیا که مردم چشمم سرشک گلگون را

به جست و جوی تو هر سو چو آب می‌راند

نگویمت: به تو می‌ماند از عزیزی عمر

که عمر اگرچه عزیز است، هم نمی‌ماند

به آروزی خیال توام خوش آمد خواب

گر آب دیده من بر منش نشوراند

به آب دیده بگردانم از جفای تو دل

که آب دیده من سنگ را بگرداند

گرفت دیده من آب و دل در آن آتش

که گر خیال تو آید کجاش بنشاند

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۸۲جان ما را دل بماند از ما و ما را دل نماند
  2. غزل شمارهٔ ۱۸۳زلف و رخسار تو را شام و سحر چون خواند؟
  3. غزل شمارهٔ ۱۸۴لاابالی وار، دستی بر جهان خواهم فشاند
  4. غزل شمارهٔ ۱۸۵در خرابات مرا دوش به دوش آوردند
  5. غزل شمارهٔ ۱۸۶چشم مخمور تو مستان را به هم بر می‌زند
  6. غزل شمارهٔ ۱۸۷هر شب از کویت مرا سر مست و شیدا می‌کشند
  7. غزل شمارهٔ ۱۸۸هر شبی سودای چشمش بر سرم غوغا کند
  8. غزل شمارهٔ ۱۸۹حاشا که تا سلمان بود، ترک می و ساغر کند
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.