پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۸۱

تو را آنی است در خوبی که هرکس آن نمی‌داند

خطی گل بر ورق دارد که جز بلبل نمی‌خواند

به رخسار تو می‌گویند: می‌ماند گل سوری

بلی می‌ماندش چیزی و بسیاری نمی‌ماند

نمی‌یارد رخت دیدن که چون می‌بیندت چشمم

ز معنی می‌شود قاصر، به صورت باز می‌ماند

شب ما روشن است امشب، بده پروانه تا خادم

ندارد شمع را برپا، برد جاییش بنشاند

برافشان دست تا صوفی، بپایت سر دراندازد

درا دامن کشان تا دل، ز جان دامن برافشاند

بدورت قبله مستان چرا باید که باشد می؟

تو لب بگشای با ساقی بگو تا قبله گرداند

قرار ما اگر خواهی، تو با باد سحرگاهی

قراری کن که زنجیر سر زلفت نجنباند

امید وصلت، امروزم به فردا می‌دهد وعده

برینم وعده می‌خواهد که یک چندی بخواباند

به گردی از سر کوی تو جانی می‌دهد سلمان

متاعی بس گرانست این بدین قیمت که بستاند

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۸۳زلف و رخسار تو را شام و سحر چون خواند؟
  2. غزل شمارهٔ ۱۸۴لاابالی وار، دستی بر جهان خواهم فشاند
  3. غزل شمارهٔ ۱۸۵در خرابات مرا دوش به دوش آوردند
  4. غزل شمارهٔ ۱۸۶چشم مخمور تو مستان را به هم بر می‌زند
  5. غزل شمارهٔ ۱۸۷هر شب از کویت مرا سر مست و شیدا می‌کشند
  6. غزل شمارهٔ ۱۸۸هر شبی سودای چشمش بر سرم غوغا کند
  7. غزل شمارهٔ ۱۸۹حاشا که تا سلمان بود، ترک می و ساغر کند
  8. غزل شمارهٔ ۱۹۰هر شب این اندیشه در بر غنچه را دل خون کند
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.