پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۷۶

جان چو بشنید که آن جان جهان باز آمد

از سر راه عدم رقص کنان باز آمد

ای دل رفته ز پیش من و آزرده به جان

لطف کن با من و باز آی که جان باز آمد

صبح اقبال من از کوه امل سر بر زد

بخت بیدار من از خواب گران باز آمد

رفت و می‌گفت که ‌آیم ز درت روزی باز

هر چه او گفت ازین باب بدان باز آمد

بس که چشمم چو صراحی ز غمش خون بگریست

تا به کامم چو قدح خنده زنان باز آمد

عمر ماضی چو خبر یافت به استقبالش

حالی از راه بپیچید عنان باز آمد

در پی او دل سرگشته نایافته کام

رفت و گردید همه کون و مکان باز آمد

چه طپی ای تن خشکیده چو ماهی در خشک!

جان بپرور که به جوی، آبِ روان باز آمد

جان بر افشان به هوایش چو نسیم ای سلمان!

که بهار تو علیرغم خزان باز آمد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۷۸گل که خوش طلعت و خوشبو آمد
  2. غزل شمارهٔ ۱۷۹سلام حال بیماران رسانیدن صبا داند
  3. غزل شمارهٔ ۱۸۰کسی که قصه درد مرا نمی‌داند
  4. غزل شمارهٔ ۱۸۱تو را آنی است در خوبی که هرکس آن نمی‌داند
  5. غزل شمارهٔ ۱۸۲جان ما را دل بماند از ما و ما را دل نماند
  6. غزل شمارهٔ ۱۸۳زلف و رخسار تو را شام و سحر چون خواند؟
  7. غزل شمارهٔ ۱۸۴لاابالی وار، دستی بر جهان خواهم فشاند
  8. غزل شمارهٔ ۱۸۵در خرابات مرا دوش به دوش آوردند
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.