پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۷۱

نظری کن که دل از جور فراقت خون شد

نیست دل را به جز از دیده ره بیرون شد

ناتوان بود دل خسته ندانم چون رفت؟

حال آن خسته بدانید که آخر چون شد؟

تا شدم دور ز خورشید جمالت، چو هلال

اثر مهر توام روز به روز افزون شد

در هوای گل رخسار تو ای گلبن حسن

ای بسا رخ که درین باغ به خون گلگون شد

غنچه را پیش دهان تو صبا خندان یافت

آنچنان بر دهنش زد که دهن پر خون شد

صورت حسن تو زد عکس تجلی بر دل

نقش خود در آیینه بر او مفتون شد

کار برعکس فتاد آیینه و لیلی را

آیینه لیلی و لیلی همگی مجنون شد

پیش ازین صورت گل با تو تعلق سلمان

بیش ازین داشت، تصور نکنی اکنون شد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۷۳ز صبا سنبل او دوش به هم بر می‌شد
  2. غزل شمارهٔ ۱۷۴نمی‌دانم که نی چون من چرا بسیار می‌نالد؟
  3. غزل شمارهٔ ۱۷۵غوغای عشق دوشم، ناگاه بر سر آمد
  4. غزل شمارهٔ ۱۷۶جان چو بشنید که آن جان جهان باز آمد
  5. غزل شمارهٔ ۱۷۷خوش آمد باد نوروزی، خوش آمد
  6. غزل شمارهٔ ۱۷۸گل که خوش طلعت و خوشبو آمد
  7. غزل شمارهٔ ۱۷۹سلام حال بیماران رسانیدن صبا داند
  8. غزل شمارهٔ ۱۸۰کسی که قصه درد مرا نمی‌داند
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.