پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۷۰

آن جان عزیز نیست که در کار ما نشد

و آن تن درست نیست که بیمار ما نشد

دل گوشمال یافت ز سودای زلف او

تا این سزا نیافت سزاوار ما نشد

در آفتاب گردش از آن ذره برنخاست

کو دید روی ما و هوادار ما نشد

سودی ندید آن دل بی‌مایه کو بجان

سودای ما نکرد خریدار ما نشد

سودی که رفت بر سر بازار شوق ما

خود کیست آن که در سر بازار ما نشد؟

ما گنج گوهریم به کنج خراب دل

چیزی نیافت هر که طلب کار ما نشد

ز ارباب حال نیست چو بلبل کسی که دید

ما را و عاشق گل و رخسار ما نشد

در کار ما نرفت که در کار ما نرفت

فی‌الجمله که بود که در کار ما نشد

آن دیده را که صوفی صافی به هفت آب

هر دم نشست، لایق دیدار ما نشد

سلمان مگر شنید حدیثی ازین دهن

بیچاره خود به هیچ گرفتار ما نشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۷۲نگارینا به صحرا رو، که بستان حله می‌پوشد
  2. غزل شمارهٔ ۱۷۳ز صبا سنبل او دوش به هم بر می‌شد
  3. غزل شمارهٔ ۱۷۴نمی‌دانم که نی چون من چرا بسیار می‌نالد؟
  4. غزل شمارهٔ ۱۷۵غوغای عشق دوشم، ناگاه بر سر آمد
  5. غزل شمارهٔ ۱۷۶جان چو بشنید که آن جان جهان باز آمد
  6. غزل شمارهٔ ۱۷۷خوش آمد باد نوروزی، خوش آمد
  7. غزل شمارهٔ ۱۷۸گل که خوش طلعت و خوشبو آمد
  8. غزل شمارهٔ ۱۷۹سلام حال بیماران رسانیدن صبا داند
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.