پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۵۳

اسیر بند گیسویت، کجا در بند جان باشد

زهی دیوانه عاقل، که در بندی چنان باشد

به دست باد گفتم جان فرستم باز می‌گویم:

که باد افتان و خیزان است و بار جان گران باشد

کسی بر درگه جانان ره آمد شدن دارد

که در گوش افکند حلقه، چو در بر آستان باشد

کسی کو بر سر کویت تواند باختن جان را

حرامش باد جان در تن، گرش پروای جان باشد

تو حوری چهره فردای قیامت گر بدین قامت

میان روضه برخیزی، قیامت آن زمان باشد

تو دستار افکنی صوفی و ما سر بر سر کویش

سر و دستار را باید که فرقی در میان باشد

ز چشمش گوشه‌گیر ای دل که باشد عین هوشیاری

گرفتن گوشه از مستی که تیرش در کمان باشد

بهای یک سر مویش، دو عالم می‌دهد سلمان!

هنوزش گر بدست، افتد متاعی رایگان باشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۵۵ما را به جز خیالت، فکری دگر نباشد
  2. غزل شمارهٔ ۱۵۶مستور در ایام تو معذور نباشد
  3. غزل شمارهٔ ۱۵۷دل شکسته من تا به کی حزین باشد؟
  4. غزل شمارهٔ ۱۵۸هر سینه کجا محرم اسرار تو باشد؟
  5. غزل شمارهٔ ۱۵۹مجموع درونی که پریشان تو باشد
  6. غزل شمارهٔ ۱۶۰چو زلف آن را که سودای تو باشد
  7. غزل شمارهٔ ۱۶۱خوش دولتی است عشقت تا در سر که باشد
  8. غزل شمارهٔ ۱۶۲مرا که چون تو پری چهره دلبری باشد
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.