پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۶۱

خوش دولتی است عشقت تا در سر که باشد

پیدا بود کزین می در ساغر که باشد

هر عاشقی ندارد بر چهره داغ دردت

آن سکه مبارک تا بر زر که باشد

هر چشم و سر نباشد در خورد خاک پایت

تا سرمه که گردد، تا افسر که باشد؟

هر دل که دید چشمت، آورد در کمندش

ترکی چنین دلاور،در لشکر که باشد؟

گفتی که گر بیفتی من یاور تو باشم

خوش وعده‌ای است لیکن این باور که باشد؟

ای آفتاب خوبی در سایه دو زلفت

آن سایه همایون تا بر سر که باشد؟

تا دلبر منی تو، دل نیست در بر من

در عهد چون تو دلبر، خود دل بر که باشد؟

حالی غریب دارم، شرح و حکایت آن

در نامه که گنجد؟ در دفتر که باشد؟

گفتی که بر در من، منشین ز جوع سلمان

چون با در تو گردند، او با در که باشد؟

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۶۳شبهای فراقت را، آخر سحری باشد
  2. غزل شمارهٔ ۱۶۴دلم را جز سر زلفت، دگر جایی نمی‌باشد
  3. غزل شمارهٔ ۱۶۵مرا هوای تو از سر بدر نخواهد شد
  4. غزل شمارهٔ ۱۶۶من چه دانستم که هجر یار چندین در کشد؟
  5. غزل شمارهٔ ۱۶۷یار به زنجیر زلف، باز مرا می‌کشد
  6. غزل شمارهٔ ۱۶۸می‌کشم خود را و بازم دل بسویش می‌کشد
  7. غزل شمارهٔ ۱۶۹باد سحر از بوی تو دم زد، همه جان شد
  8. غزل شمارهٔ ۱۷۰آن جان عزیز نیست که در کار ما نشد
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.