پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۶۸

می‌کشم خود را و بازم دل بسویش می‌کشد

مو کشان زلفش مرا در خاک کویش می‌کشد

می‌برد حسنش به روی دلستان هر جا دلی است

ورنه می‌آید دل مسکین به مویش می‌کشد

ما چو بید از باد می‌لرزیم از آن غیرت که باد

می‌کشد در روی او برقع ز رویش می‌کشد

باغ حسنش باد سبز و باردار و دم به دم

دیده‌ام از تاب دل آبی به جویش می‌کشد؟

گل چه می‌داند که بلبل را فغان از عشق او

هر چه می‌گوید صدا گفت و گویش می‌کشد؟

می‌کشیدم کوزه دردی ز دست ساقیی

کین زمان هر صوفی صافی سبویش می‌کشد

شمه‌ای از حال من شاید که آن دل بشنود

این تن مسکین به بیماری ببویش می‌کشد

خوی او هست از دهانش تنگ‌تر، وین ناتوان

بار بر دل تنگ تنگ از دست خویش می‌کشد

آرزویی نیست سلمان را به غیر از روی دوست

چون کند چون دوست خط بر آرزویش می‌کشد؟

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۷۰آن جان عزیز نیست که در کار ما نشد
  2. غزل شمارهٔ ۱۷۱نظری کن که دل از جور فراقت خون شد
  3. غزل شمارهٔ ۱۷۲نگارینا به صحرا رو، که بستان حله می‌پوشد
  4. غزل شمارهٔ ۱۷۳ز صبا سنبل او دوش به هم بر می‌شد
  5. غزل شمارهٔ ۱۷۴نمی‌دانم که نی چون من چرا بسیار می‌نالد؟
  6. غزل شمارهٔ ۱۷۵غوغای عشق دوشم، ناگاه بر سر آمد
  7. غزل شمارهٔ ۱۷۶جان چو بشنید که آن جان جهان باز آمد
  8. غزل شمارهٔ ۱۷۷خوش آمد باد نوروزی، خوش آمد
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.