پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۶۴

دلم را جز سر زلفت، دگر جایی نمی‌باشد

خود این مشکل که زلفت را سر و پایی نمی‌باشد

دلی ارم سیه بر رخ نهاده داغ لالایی

قبولش کن که سلطان را ز لالایی نمی‌باشد

بخواهم مرد چون پروانه، پیش شمع رخسارت

که پیش از مردنم پیش تو پروایی نمی‌باشد

دلا گر غمزه مستش جفایی می‌کند شاید

که مستان معربد را ز غوغایی نمی‌باشد

بهار عالم جان است، رخسارش تماشا کن

که در عالم از آن خوشتر تماشایی نمی‌باشد

مرا دردی است اندر دل مداوایش نمی‌دانم

ولی دانم که دردش را مداوایی نمی‌باشد

تمنایی است سلمان را که جان در پایش اندازد

بجان او کزین بیشش تمنایی نمی‌باشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۶۶من چه دانستم که هجر یار چندین در کشد؟
  2. غزل شمارهٔ ۱۶۷یار به زنجیر زلف، باز مرا می‌کشد
  3. غزل شمارهٔ ۱۶۸می‌کشم خود را و بازم دل بسویش می‌کشد
  4. غزل شمارهٔ ۱۶۹باد سحر از بوی تو دم زد، همه جان شد
  5. غزل شمارهٔ ۱۷۰آن جان عزیز نیست که در کار ما نشد
  6. غزل شمارهٔ ۱۷۱نظری کن که دل از جور فراقت خون شد
  7. غزل شمارهٔ ۱۷۲نگارینا به صحرا رو، که بستان حله می‌پوشد
  8. غزل شمارهٔ ۱۷۳ز صبا سنبل او دوش به هم بر می‌شد
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.