پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۶۰

چو زلف آن را که سودای تو باشد

سرش باید که در پای تو باشد

برون کردم ز دل جان را که جان را

نمی‌زیبد که بر جای تو باشد

خوشا آن دل که بیمار تو گردد

دلی را جو که جویای تو باشد

دل گم گشته‌ام را گر بجویی

در آن زلف سمن سای تو باشد

اگر چه حسن گل صد روی دارد

کجا چون روی زیبای تو باشد؟

نگنجد هیچ دیگر در دل آن را

که در خاطر تمنای تو باشد

اگر چه سرو دلجویی کند عرض

کجا چون قد رعنای تو باشد؟

سر و سرمایه‌ای دارد همه کس

مرا سرمایه سودای تو باشد

بسوزد سنگ بر من، گر نسوزد

دل چون سنگ خارای تو باشد

من بیدل کجا پنهان کنم دل؟

که آن ایمن زیغمای تو باشد

من مسکین کدامین گوشه گیرم؟

که آن خالی ز غوغای تو باشد

جهان هر لحظه سلمان را که در گوش

کند دری ز دریای تو باشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۶۲مرا که چون تو پری چهره دلبری باشد
  2. غزل شمارهٔ ۱۶۳شبهای فراقت را، آخر سحری باشد
  3. غزل شمارهٔ ۱۶۴دلم را جز سر زلفت، دگر جایی نمی‌باشد
  4. غزل شمارهٔ ۱۶۵مرا هوای تو از سر بدر نخواهد شد
  5. غزل شمارهٔ ۱۶۶من چه دانستم که هجر یار چندین در کشد؟
  6. غزل شمارهٔ ۱۶۷یار به زنجیر زلف، باز مرا می‌کشد
  7. غزل شمارهٔ ۱۶۸می‌کشم خود را و بازم دل بسویش می‌کشد
  8. غزل شمارهٔ ۱۶۹باد سحر از بوی تو دم زد، همه جان شد
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.