پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۵۹

مجموع درونی که پریشان تو باشد

آزاد اسیری که به زندان تو باشد

دانی سر و سامان ز که باید طلبیدن؟

زان شیفته کو بی سر و سامان تو باشد

من همدم بادم گه و بیگاه که با باد

باشد که نسیمی ز گلستان تو باشد

ای کان ملاحت، همگی زان توام من

تو زان کسی باش که اوزان تو باشد

آن روز که چون نرگسم از خاک برآرند

چشمم نگران گل خندان تو باشد

خواهم سر خود گوی صفت باخت ولیکن

شرط است درین سرکه به چوگان تو باشد

هر کس که کمان خانه ابروی تو را دید

شاید به همه کیش که قربان تو باشد

دامن مکش از دست من امروز و بیندیش

زان روز که دست من و دامان تو باشد

خلقی همه حیران جمال تو و سلمان

حیران جمالی که نه حیران تو باشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۶۱خوش دولتی است عشقت تا در سر که باشد
  2. غزل شمارهٔ ۱۶۲مرا که چون تو پری چهره دلبری باشد
  3. غزل شمارهٔ ۱۶۳شبهای فراقت را، آخر سحری باشد
  4. غزل شمارهٔ ۱۶۴دلم را جز سر زلفت، دگر جایی نمی‌باشد
  5. غزل شمارهٔ ۱۶۵مرا هوای تو از سر بدر نخواهد شد
  6. غزل شمارهٔ ۱۶۶من چه دانستم که هجر یار چندین در کشد؟
  7. غزل شمارهٔ ۱۶۷یار به زنجیر زلف، باز مرا می‌کشد
  8. غزل شمارهٔ ۱۶۸می‌کشم خود را و بازم دل بسویش می‌کشد
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.