پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۵۸

هر سینه کجا محرم اسرار تو باشد؟

هر دیده کجا لایق دیدار تو باشد؟

مستان دل اغیار چه لازم که درین عهد

هر جای که قلبی است به بازار تو باشد

هر آینه آن دل که قبول تو نیفتد

کی قابل عکس می رخسار تو باشد

من خاک رهت گشتم و گردی که پس از من

برخیزد ازین خاک هوادار تو باشد

تو گرد کسی گرد که او گرد تو گردد

تو یار کسی باش که او یار تو باشد

غیر از تو نشاید که کسی در دلش آید

آنکس که دلش محرم اسرار تو باشد

سلمان اگر از یارغمی در دلت آید

باشد که غم یار تو غمخوار تو باشد

ای صوفی اگر جرعه این باده بنوشی

زان پس گرو میکده دستار تو باشد

ظاهر نشود تا همه از سر ننهی دور

فرقی که میان سر و دستار تو باشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۶۰چو زلف آن را که سودای تو باشد
  2. غزل شمارهٔ ۱۶۱خوش دولتی است عشقت تا در سر که باشد
  3. غزل شمارهٔ ۱۶۲مرا که چون تو پری چهره دلبری باشد
  4. غزل شمارهٔ ۱۶۳شبهای فراقت را، آخر سحری باشد
  5. غزل شمارهٔ ۱۶۴دلم را جز سر زلفت، دگر جایی نمی‌باشد
  6. غزل شمارهٔ ۱۶۵مرا هوای تو از سر بدر نخواهد شد
  7. غزل شمارهٔ ۱۶۶من چه دانستم که هجر یار چندین در کشد؟
  8. غزل شمارهٔ ۱۶۷یار به زنجیر زلف، باز مرا می‌کشد
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.