پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۵۶

مستور در ایام تو معذور نباشد

هر چند که این ممکن و مقدور نباشد

ماقوت رفتار نداریم، اگر یار

نزدیک‌تر آید، قدمی دور نباشد

مست می او گرد که مرد ره او را

اول صفت آنست که مستور نباشد

بی‌سر و قدت کار طرب راست نگردد

بی‌شمع رخت عیش مرا نور نباشد

با چشم تو خواهم غم دل گفت ولیکن

وقتی بتوان گفت که مخمور نباشد

ما جنت و فردوس ندانیم ولیکن

دانیم که در جنت ازین حور نباشد

از بوی سر زلف خودم صبر مفرمای

کین تاب و توان در من رنجور نباشد

هرکس که به کفر سر زلف تو بمیرد

در کیش من آنست که مغفور نباشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۵۸هر سینه کجا محرم اسرار تو باشد؟
  2. غزل شمارهٔ ۱۵۹مجموع درونی که پریشان تو باشد
  3. غزل شمارهٔ ۱۶۰چو زلف آن را که سودای تو باشد
  4. غزل شمارهٔ ۱۶۱خوش دولتی است عشقت تا در سر که باشد
  5. غزل شمارهٔ ۱۶۲مرا که چون تو پری چهره دلبری باشد
  6. غزل شمارهٔ ۱۶۳شبهای فراقت را، آخر سحری باشد
  7. غزل شمارهٔ ۱۶۴دلم را جز سر زلفت، دگر جایی نمی‌باشد
  8. غزل شمارهٔ ۱۶۵مرا هوای تو از سر بدر نخواهد شد
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.